X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...

 بهم گفت  ُسفید برفی ُ    

و من سخت خرکیف شدم!

+ تاریخ دوشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 01:32 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (6)

خوشحالم که داری می آیی خواهر. من هم می توانم  َ جمعِ خانواده َ  داشته باشم...

+ تاریخ پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 03:52 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)
از پشت عینک آفتابی همه چیز هم تیره نیست. این روزها روشنایی قلبت رو دیدم. وقتی چشمام می سوخت و ازشون اشک می اومد و مجبور بودم عینک آفتابی بزنم روشنایی قلبت رو توی صدات دیدم و تلاشی که برای خندوندن من می کردی. روشنایی قلبت رو توی صدای خنده ی خودم و احساس خوبی که بهم منتقل کردی دیدم. دیدن روشنایی قلبت، چشم نمی خواد.

+ تاریخ چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 05:34 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)

تویی که برایم نوشتی:

گر از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را...



دعا می کنم هر لحظه، که خودت بیایی و به شکوفه ها و باران سلام کنی.


+ تاریخ دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 01:00 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)

دیشب خواب دیدم نامزدم شده ای و آمده ای خانه ما مهمانی. همه خانواده بودند. حتی بابا هم بود. همه تحویلت می گرفتند. به اتاقم بردمت و بو.سی.د.مت. بوسه های غیر مجازِ الآنمان را خیلی  به بوسه‌ی مجازِ توی خوابم ترجیح می دهم.


+ تاریخ دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:59 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)
   1      2   >>