X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...

خب...نمی نوشتم...کلا تو نوشتن تنبلم. چند بار خواستم بنویسما اما نمی دونم...نشد...تنبلی کردم خب...اما می خوام بنویسم. مثل این همه  آدم که زندگیشونو لحظه هاشونو می نویسم. اما زمان خوبی رو واسه شروع دوباره نوشتنم انتخاب نکردم. باهاش خوب نیستم چند وقته. از اول آذر. درست از سومین سالگرد دوستیمون. از روزی که خیلی بهم خوش گذشت. به اون هم همینطور. اما همون شب بود که فهمیدم حسم درست بوده. همون شب بود که همه ی اعتمادی که بهش داشتم دود شد رفت هوا. خیلی قبولش داشتم. اشتباهم همینجا بود. که بیشتر از چشمام قبولش داشتم و این اشتباهش-حتی اگه خیلی هم کوچیک بود- دنیامو به هم ریخت. خیلی دعوا کردیم. حرفهایی که بهش زدم رو تاحالا نه به اون،که به دشمنم هم نزده بودم. خب اشتباه بود اما دلم خیلی شکسته بود. اون هم خیلی منت کشی کرد اما نوشدارو بعد از مرگ سهراب به کار دل شکسته م نمی اومد. تا همین هفته ی پیش که تقریبا یه ماه از اون روز می گذشت همش دعوا و جنگ داشتیم. بحث به شونصد سال پیش هم کشیده شد. گاهی اصلاً یادم نمی اومد دعوامون سر چی شروع شد. تا حالا تو این سه سال همچین روزهایی رو نگذرونده بودیم. سخت بود. هنوزم سخته. هر دو خسته ایم. خیلی خسته. من که دیگه توانِ بحث کردن ندارم.

اما دوستش دارم. تو این مدت فهمیدم که اونم دوستم داره. می نشینم با خودم فکرای منفی می کنم. که سعی می کنم آمادگیشو پیدا کنم و رابطه مونو تموم کنم. اما بعضی کاراش یهو از این رو به اون روم میکنه. انگار فکرمو حتی از راه دور می خونه. ناراحتم. دیشب گفت کاش این روزا زودتر بگذره. آره، کاش بگذره. دلم تنگ اون روزای خوبمونه. روزایی که یه زوج استثنایی به حساب می اومدیم. اون روز که مونا گفت باورم نمی شه شما تا حالا حتی یه دعوای کوچیک با هم کرده باشین بغض گلومو گرفت. خودم هم باور نمی کردم. هیچکی باور نمی کرد.

می ترسم. گفت مطمئن باش همه چیز مثل قبل میشه. اما ته دلم می لرزه.

می خوام از پیشش برم بلکه دوباره عاشقش بشم اما مطمئن نیستم اگه برم دوباره برگردم. من اینجوریم دیگه.

نمی خواستم نوشتنو اینقدر بد شروع کنم. دلم پره. قاطی کرده ام. خدا باید یه کاری بکنه...



+ تاریخ پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1389ساعت 07:31 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)