X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...

دوشنبه صبح بود. یکی از روزهای دلگیر من. نمی دونستم سر کارش چه مشکلی پیش اومده. نگفته بود خب. یکم غر غر کردم. تا شروع کردم اونم شروع کرد به غر غر. عصبانی شدم . خیلی عصبانی. مثل چندین دفعه ی پیش گفتم اصلاْ من دیگه نمی تونم ادامه بدم. بیا به هم بزنیم. و توی ۵ دقیقه به رابطه ی سه ساله ام پایان دادم. خیلی مسخره و احمقانه. می خواستم مثل همیشه بیاد منت کشی اما نیومد. برای اولین بار من رفتم منت کشی. تا حالا منت کسی رو نکشیده بودم. حس غریبی بود! تا همین دیشب به خاطر اینکه غرورمو شکسته بودم زر زر گریه می کردم. اما الان دیگه پشیمون نیستم. بعد از حرفای دیشب نزدیکترین دوستم. بهم گفت اون این همه منت تو رو کشیده و حالا تو هم یه بار این کارو کردی. گفت شاید با این کارت خیلی خوشحالش کرده باشی. نمی دونم. از اینکه فهمیدم انقدر دوستش دارم وحشتزده ام. توی این سه سال همیشه واسم مهم بوده و دوستش داشتم اما هیچوقت به این شدت نبوده. هیچوقت از نبودش انقدر ناراحت نبودم. کاراش واسم انقدر مهم نبوده. رو روابط و رفت و آمد هاش حساس نبودم. می ترسم. خودم رو اینجوری نمی شناسم. من آدم حساس و پیگیری نبوده ام توی رابطه ام اما اون همیشه بوده. اون همیشه به همه چیز اهمیت داده. من هم نه که برام مهم نبوده ها...اما الان همه چیز مهم تر شده. انگار قضیه رو تازه جدی گرفته ام! می ترسم از خودِ جدیدم. تعارف که ندارم. یه کلام. از دوست داشتن می ترسم.


+ تاریخ شنبه 11 دی‌ماه سال 1389ساعت 12:08 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)