X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


این روزها روی لبم خنده س. اما وقتی تنها می شم اشکم به راهه. برای همه این اتفاق ها. روزهایی که مجبورم توی خونه حبس بشم خیلی سخت می گذرند. خیلی دلگیرند. مخصوصا که بعدش هم اخبار بدی می شنوم. زندگی خوبه این روزها. موندم که چقدر عجیبه این زندگی لامصب. توی یه لحظه می تونه شیرین باشه مثل عسل و دقیقاً توی همون لحظه می تونه مثل زهر مار هم تلخ باشه. می گذره.

برای همه ی اونهایی که این روزها آسمون رو نمی بینند نگرانم این روزا. کاش همه شون به همین زوردی آزاد بشن. فقط همین رو از خدا می خوام.

+ تاریخ چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 11:20 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)


خیلی وقته که با همیم. هیچوقت بهش خیانت نکردم. حتی شیطنت هم نکردم. نه اینکه نتونستمااا، خودم نخواستم. اصلاً کسی هم به چشمم نمی اومد. عاشقش نیستم اما از خیانت بدم میاد. به خاطر همین تو این سه چهار ساله که با اونم حسِ آشنا شدن رو دیگه تجربه نکردم. حسِ اینکه یهو دلت واسه یکه بلرزه. ترم پیش یه پسری توی کلاسمون بود. با هم دو تا کلاس مشترک داشتیم. ازش خوشم می اومد اما هیچوقت به این حسِ خوش اومدن توجه نمی کردم. هم من توی یه رابطه ی با تعهد بودم هم اون پسره خیلی خیلی مغرور و دور از دسترس بود. توی اون دو تا کلاس چند باری به بهانه ی جزوه و اینجور چیزا باهام حرف زد. دوستای خودم هم ازش خوششون می اومد. چند جلسه ی آخر ترم رو سر هیچکدوم از اون دو تا کلاس نیومد. اهمیت ندادم. واسه امتحانم نیومد. انقدر واسم مهم نبود که توی نبودش بخوام بهش فکر کنم. شایدم به خودم اجازه نمیدادم بهش فکر کنم. تا اینکه دیروز که شروع ترم جدید بود رفتم دانشگاه. داشتم روی برد کلاسها دنبال کلاسم می گشتم. شماره کلاس رو پیدا نمی کردم.  یهو حس کردم یکی پشت سرم وایساده. برگشتم دیدم خودشه. سلام کرد و گفت شما هم فلان کلاسو دارین؟ گفتم بله. شماره کلاس رو می دونست. دو طبقه پایینتر بود. توی پله ها بهم گفت ترم پیش با شما دو تا کلاس داشتم. گفتم بله. امتحانشو ندادین؟ گفت نه، حذف ترم کردم ترم پیش. رفتیم سر کلاس و دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد!

حالا از دیشب همش دارم به این فکر می کنم که اون به این موضوع توجه کرده که ما «دو تا کلاس مشترک» داشتیم!!! می دونم احمقانه س. بهم حق بدین. خیلیییی وقته که از این تجربه ها نداشته ام!!



+ تاریخ یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 11:14 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)


آن روزهای بی آینه...

چندین روز بود خودم را توی آینه ندیده بودم. آینه در مقابل چیزهای واجبِ دیگر که از داشتنشان محروم بودیم چیزی نبود. سوار ون بودیم و داشتند می بردندمان یک ساختمان دیگر برای باز.جو.یی. من یواشکی از زیر چشم.بن.دم دید می زدم که یکهو چشمم به خودم افتاد توی آینه ماشین. چادر سورمه ای گلگلی و چشم.بند و صورت رنگ پریده. از همان چند ثانیه استفاده کردم و قویاً توی آینه به خودم لبخند زدم. توی آن روزهای سخت، دیدن لبهایم که توی آینه می خندیدند خوشبختی بزرگی بود. 


آن روزهای با آینه...

توی تاکسی نشسته بودیم. دعوایمان شده بود. من عینک آفتابی به چشمم بود. یکهو چشمم به خودم افتاد توی آینه ماشین. یک قطره اشک سُر خورد و از زیر عینک آفتابیم روی گونه ام افتاد. یاد آن لبخند افتادم توی آن روزهایی که تنها بودم و او کنارم ننشسته بود و آفتابی نداشتم حتی که برایش عینک بزنم.


خوشبختی گاهی تنها در بین انبوهی از سختی، سخت می درخشد.



+ تاریخ شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 12:43 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)



اون اتفاق افتاد. نه اون جوری که من می خواستم. اما به هر حال افتاد. خوشحال نیستم و بهش نمی بالم. اما از تجربه اش هم ناراحت نیستم. حس جدید و غریبی رو دارم تجربه می کنم. درست یا غلطش رو نمی دونم.

یکم که به زندگیم از پنج سال پیش تا الان نگاه می کنم می بینم اوووووووووه! چقدر تغییر.

ذهنم خیلی مغشوشه. از نوشتنم معلومه. می نویسم بلکه یه نظمی گرفت ذهنم.

خواهرم توی وبلاگش نوشته علت اینکه مامانم نمی ره پیشش اینه که به من ویزا نمی دهند و نمی تونه منو تنها بذاره ایران و بره. دلیلشم اینه که می ترسه من و دوست پسرم خونه خالی گیر بیاریم و...  خب نمی تونم بگم از دستش ناراحت نیستم. اصلا جدیداً بعضی حرفاش خیلی آزار دهنده شده برام. شاید خیلی دلتنگ شده. منم دلتنگشم. نمی دونم.



+ تاریخ پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 10:23 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)


یک.

خیلی وقته مخاطب قرار ندادمت. ولی ببین. دارم خیلی جدی بهت می گم. اصلاً می تونی اسمش رو بذاری تهدید. دیگه حق نداری به خوابم بیای. چند شبه توی خواب میای سراغم. اون وقتی که توی بیداری صرفت کردم واست بس بود. حتی خیلییییی هم بیشتر از لیاقتت بود. پس دیگه به خوابم نیا تا بیداریمم تلخ کنی. 


دو.

تلخم این روزا. اصلا انگار من فقط وقتِ تلخی هام وبلاگ نویسیم میاد. دوست دارم اصلاً وبلاگم به جای مداد رنگی بشه مداد سیاه.


سه.

دلم خیلی هوای ۱۶-۱۷ سالگیمو کرده. How I met your mother  رو می بینین؟ شخصیت رابین به من خیلی وقتا خیلی شبیهه. واسم خیلی جالب بود یه دیالوگی که دیشب توی فیلم گفت. انگار از ذهن من کپی ش کرده بودن. گفت: دلم می خواد 16 ساله بشم. توی اون سن آسیب پذیر تر بودم و ذهنم باز تر بود. راحت تر بودم. به قول بارنی احمقانه س. اما منم همون احساسو دارم.


چهار.

امروز رفتم دیدن یه دوست که توی یه پارکی یه غرفه گرفته. حالِ گُهی من رو خیلی بهتر کرد. هیچوقت تصور نمی کردم یه دوست که بیشتر از سی سال از من بزرگتره بتونه انقدر حال و هوامو عوض کنه.


پنج.

دلم می خواد ساعت ها توی سکوت توی آغوش کسی که دوستش دارم بمون. ساکت و ساکن.




+ تاریخ دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 08:03 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)