X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


خیلی وقته که با همیم. هیچوقت بهش خیانت نکردم. حتی شیطنت هم نکردم. نه اینکه نتونستمااا، خودم نخواستم. اصلاً کسی هم به چشمم نمی اومد. عاشقش نیستم اما از خیانت بدم میاد. به خاطر همین تو این سه چهار ساله که با اونم حسِ آشنا شدن رو دیگه تجربه نکردم. حسِ اینکه یهو دلت واسه یکه بلرزه. ترم پیش یه پسری توی کلاسمون بود. با هم دو تا کلاس مشترک داشتیم. ازش خوشم می اومد اما هیچوقت به این حسِ خوش اومدن توجه نمی کردم. هم من توی یه رابطه ی با تعهد بودم هم اون پسره خیلی خیلی مغرور و دور از دسترس بود. توی اون دو تا کلاس چند باری به بهانه ی جزوه و اینجور چیزا باهام حرف زد. دوستای خودم هم ازش خوششون می اومد. چند جلسه ی آخر ترم رو سر هیچکدوم از اون دو تا کلاس نیومد. اهمیت ندادم. واسه امتحانم نیومد. انقدر واسم مهم نبود که توی نبودش بخوام بهش فکر کنم. شایدم به خودم اجازه نمیدادم بهش فکر کنم. تا اینکه دیروز که شروع ترم جدید بود رفتم دانشگاه. داشتم روی برد کلاسها دنبال کلاسم می گشتم. شماره کلاس رو پیدا نمی کردم.  یهو حس کردم یکی پشت سرم وایساده. برگشتم دیدم خودشه. سلام کرد و گفت شما هم فلان کلاسو دارین؟ گفتم بله. شماره کلاس رو می دونست. دو طبقه پایینتر بود. توی پله ها بهم گفت ترم پیش با شما دو تا کلاس داشتم. گفتم بله. امتحانشو ندادین؟ گفت نه، حذف ترم کردم ترم پیش. رفتیم سر کلاس و دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد!

حالا از دیشب همش دارم به این فکر می کنم که اون به این موضوع توجه کرده که ما «دو تا کلاس مشترک» داشتیم!!! می دونم احمقانه س. بهم حق بدین. خیلیییی وقته که از این تجربه ها نداشته ام!!



+ تاریخ یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 11:14 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)