X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


دلم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی... گرفته.

حیف این روز بارونی...

+ تاریخ یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 03:20 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (3)

یک.

کارگری که اومده واسه تمیز کردن خونه یه مرد ۳۰-۴۰ ساله س. می گه دخترم ۲۵ سالشه. دانشجوی فوقه. می گه بهش نگفته ام خونه ی مردم رو تمیز می کنم. می ترسم بفهمه به خاطر مخارج تحصیلش، ترک تحصیل کنه. دلم بابا رو می خواد.


دو.

با دوست پسر جان می ریم واسه باباش یه پیرهن مردونه بخریم. بین دو تا پیرهن شک می کنه. می گم اگه بابای من بود این یکی رو بیشتر می پسندید. همونو می خره. دلم بابا رو می خواد.


سه.

تو راه برگشت براش از کت و شلواری می گم که بابا هیچوقت فرصت نشد بپوشه. "یه هفته قبل از عید و یه هفته قبل از فوتش با مامان رفتند و خریدنش. اومد خونه پوشیدش. بهم گفت ببین، هیکل که استاندارد باشه هر چی بپوشی قشنگ می شه. اون سال عید نبود که کت و شلوارش رو بپوشه." توی تاکسی، بی توجه به اطرافش بغلم می کنه تا تو بغلش گریه کنم. دلم بابا رو می خواد.



+ تاریخ یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 03:02 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)


تمام هفته خوشحال بودم از اینکه دوست پسر جان چهارشنبه به خاطر من میاد و خواسته ی من براش مهمه و این سختی رو به خاطر من به جون می خره که بیاد تهران و برگرده. 

امروز، چهارشنبه، نه تنها نیومد، بلکه رید به چهارشنبه م!


پ.ن. با اینکه بد قلقی کرد اما وسط بد قلقیش توضیح داد که "امروز به فلان دلیل نیومدما، فکر نکنی خودم نخواستم بیام". فهمیدم تو اوج بد اخلاقیش هنوز واسش مهمه ناراحت نشم از دستش. بد قلقی  امروزش بهم چسبید. کصخلم شاید!!

+ تاریخ چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 09:18 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)


خدایا

امروز خاک این سرزمین را سرخ نمی خواهم.

سبزِ سبزش کن.


خدایا

امروز گونه ی زنان این سرزمین را خیس نمی خواهم برای عزیزان به خانه بازنگشته شان.

امروز خواهران و برادرانم را در بند نمی خواهم.

امروز زخم نمی خواهم. جای کبودی نمی خواهم. خون نمی خواهم.

امروز دشمنی نمی خواهم. ترس نمی خواهم. نگرانی و بی خبری نمی خواهم. 

دستانشان را سست کن تا ضربِ باط.ومشان بر بدن ستاره های سرزمینم ننشیند.

سیاهی را از جلوی چشمشان بردار.


خدایا

امشب پذیرش او.ین را خالی بگذار. می شود؟ نه؟

می شود پزشکش کسی را معاینه اولیه نکند؟

می شود مردی که از تازه وارد ها عکس می گیرد و از آنها رنگ چشم و مویشان را می پرسد امشب بیکار باشد؟

می شود خدا که امشب هوای آزادی را فرو ببریم و بخندیم؟

امشب خنده را از ما نگیر. امشب بغض را مهمان سینه هایمان نکن. امشب آسمان را از هیچکداممان نگیر...



+ تاریخ سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 06:20 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)


خب چیه مگه؟ زود کم آوردم؟ می دونم خودم. هر چی سعی کردم به روی خودم نیارم نشد. باز بریدم. بسمه بابا. اَه. هی پریشونی و اعصاب خوردی. دلم می خواد برم از اینجا دیگه هیچکدومتونو نبینم. حالم ازتون به هم می خوره. چیه؟ تعجب کردی؟ خیلی وقت بود جلوی خودمو گرفته بودم که این حرفو نزنم. برین به درک. می خواین ناراحت بشین هم بشین. چقدر سعی کنم ناراحتتون نکنم. برین ناراحت بشین بمیرین اصلاً. من آدمِ دنیای شماها نیستم. اگه هم جایی رو داشتم برای رفتن مطمئن باشین که یه لحظه هم نمی موندم اینجا. گور باباتون. از این به بعد اصلاً فقط به خودم توجه می کنم. (کاش می تونستم!) حالم بده. پر از بغضم. شاید برم توی توالتِ شرکت یکم گریه کنم بلکه بهتر بشم. از گریه کردن حالم به هم می خوره. کاش سه شنبه هیچوقت نرسه.

بُ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ریدم انگار...

+ تاریخ یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 01:46 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)
   1      2   >>