X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


خب چیه مگه؟ زود کم آوردم؟ می دونم خودم. هر چی سعی کردم به روی خودم نیارم نشد. باز بریدم. بسمه بابا. اَه. هی پریشونی و اعصاب خوردی. دلم می خواد برم از اینجا دیگه هیچکدومتونو نبینم. حالم ازتون به هم می خوره. چیه؟ تعجب کردی؟ خیلی وقت بود جلوی خودمو گرفته بودم که این حرفو نزنم. برین به درک. می خواین ناراحت بشین هم بشین. چقدر سعی کنم ناراحتتون نکنم. برین ناراحت بشین بمیرین اصلاً. من آدمِ دنیای شماها نیستم. اگه هم جایی رو داشتم برای رفتن مطمئن باشین که یه لحظه هم نمی موندم اینجا. گور باباتون. از این به بعد اصلاً فقط به خودم توجه می کنم. (کاش می تونستم!) حالم بده. پر از بغضم. شاید برم توی توالتِ شرکت یکم گریه کنم بلکه بهتر بشم. از گریه کردن حالم به هم می خوره. کاش سه شنبه هیچوقت نرسه.

بُ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ریدم انگار...

+ تاریخ یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 01:46 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)