X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...

یک.

کارگری که اومده واسه تمیز کردن خونه یه مرد ۳۰-۴۰ ساله س. می گه دخترم ۲۵ سالشه. دانشجوی فوقه. می گه بهش نگفته ام خونه ی مردم رو تمیز می کنم. می ترسم بفهمه به خاطر مخارج تحصیلش، ترک تحصیل کنه. دلم بابا رو می خواد.


دو.

با دوست پسر جان می ریم واسه باباش یه پیرهن مردونه بخریم. بین دو تا پیرهن شک می کنه. می گم اگه بابای من بود این یکی رو بیشتر می پسندید. همونو می خره. دلم بابا رو می خواد.


سه.

تو راه برگشت براش از کت و شلواری می گم که بابا هیچوقت فرصت نشد بپوشه. "یه هفته قبل از عید و یه هفته قبل از فوتش با مامان رفتند و خریدنش. اومد خونه پوشیدش. بهم گفت ببین، هیکل که استاندارد باشه هر چی بپوشی قشنگ می شه. اون سال عید نبود که کت و شلوارش رو بپوشه." توی تاکسی، بی توجه به اطرافش بغلم می کنه تا تو بغلش گریه کنم. دلم بابا رو می خواد.



+ تاریخ یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 03:02 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)