X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


یک.

بخش زیادی از سرخوشی ام رو طی پیاده روی توی هوای بهاری دوباره به دست آوردم. بهار، خداییش خیلی مَرده!


دو.

هر بار میام زیادی عاشقش بشم یه دعوا می شه و احساسم زیادی زیاد نمیشه. نگرانیم الکی بود!


سه.

امروز عشق بازی دوتا گنجشک رو روی میله ی پشت پنجره از فاصله ی یه متری دیدم. خجالت هم نمی کشیدن. فکر اینم نمی کردن که منِ طفلی بوی فرندم چند کیلومتری ازم دوره و ممکنه یه وقت دلم بخواد!


چهار.

فعلاً همینا دیگه!


+ تاریخ چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 11:07 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (4)


خدایا، می دونستی دو سه روزِ قبل از پریود می تونه کاملاً  گه بزنه توی همه ی انرژی مثبت و حالِ خوبی که اخیراً با زحمتِ زیاد برای زندگیت جمع کرده بودی؟ 


+ تاریخ دوشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 08:18 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)


سه سال و نیمه که با هم هستیم اما من هیچوقت اینجوری نبودم. دارم نگران خودم میشم. از اینکه عاشق کسی باشم خوشم نمیاد. حالا اسمش خودخواهیه یا هر چیز دیگه ای. هر بار یه اتفاقی می افته که می فهمم دوستش دارم تا دو روز عصبی می شم از دست خودم. یه ترسی وجودمو می گیره. همیشه تو این سه سال و نیم، گذاشته ام اون عاشق تر باشه تا من. این روزا باز ترس از عاشقش بودن داره اذیتم می کنه.

دیروز با هم بیرون بودیم. پوست گوشه ی لبم خشکه زده بود. گفت چرا کرم نزدی؟ گفتم زدم. گفت خب بیشتر می زدی. به شوخی هم بهم گفت شلخته. قبلنا همچین مواردی عین خیالمم نبود. فوقش حواسم بیشتر به خشکه های پوستم بود. اما الان که سر کارم و منتظرشم بیاد دنبالم، هر ۲ دقیقه دارم گوشه ی لبم رو توی آینه چک می کنم که خشکه نداشته باشه. این خیلی خیلی برام ترسناکه. ترسناک نیست؟


+ تاریخ یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 02:41 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (3)


چت شده دختر؟ این اشکا چیه دیگه؟ می دونم. می فهمم. همه چیز انقدر خوبه که می ترسی خواب باشه. می ترسی بگذره و دوباره بد بشه اوضاع. اشکاتو پاک کن. بخند. 


+ تاریخ یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 11:00 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)


مسواکم رو زدم. میام توی اتاقم که بخوابم. کلافه ام. معلوم نیست چمه. اون ته مَه های گلوم بغضه. می رم جلوی کتابخونه ام وایمیسم دنبال یه کتاب می گردم که یکمی بخونم تا آرومم کنه. دستم هم می ره سمت چند تاشون. اما نه. حوصله ی هیچکدوم رو ندارم. حتی حوصله ی اونهایی رو که توی گه ترین شرایط با خوندن چند خطشون حالم از گهی در میومده یا حداقل بهتر می شده. به خودم می گم چی می خوای تو؟ بغضم شدید تر می شه از رفتار خشنم با خودم! می رم هندزفری گوشیم رو میارم که یه آهنگ گوش بدم حالم بهتر شه. نه. گوش نمی دم. اینجوری بهتر نمی شه. می دونم. گوشیم رو برمیدارم بهت اس ام اس میدم:

- یه کاری ازت بخوام برام انجام میدی؟

+ اوهووووووم.

- بهم زنگ بزن واسم یه شعر بخون.

 

زنگ می زنی و می خونی. قبل از اینکه بخونی هم می دونستم چی می خونی...


+به من نگاه کن...واسه ی یه لحظه...نگات به صد تا...آسمون می ارزه...


می خونی. صدات یهو آرومم می کنه. خیلی آروم. یه قطره اشک سر می خوره روی لپ راستم و از کنار گوشم رد می شه و می ریزه روی بالش. آرومِ آروم می خوابم.


پ.ن. اگه بهت بگم که دیشب قبل از خواب عکست رو توی گوشیم آوردم. زوم کردم روی لبهات. لبهات رو توی عکس بوسیدم. بعد زوم رو بردم عقبتر. گونه هات رو بوسیدم. بعد با نوک انگشتم موهات رو توی عکس نوازش کردم، باورت میشه؟ من باورم نمیشه که دیشب اینکارا رو کردم...




+ تاریخ شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 08:23 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (6)
   1      2      3      4      5   >>