X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


مسواکم رو زدم. میام توی اتاقم که بخوابم. کلافه ام. معلوم نیست چمه. اون ته مَه های گلوم بغضه. می رم جلوی کتابخونه ام وایمیسم دنبال یه کتاب می گردم که یکمی بخونم تا آرومم کنه. دستم هم می ره سمت چند تاشون. اما نه. حوصله ی هیچکدوم رو ندارم. حتی حوصله ی اونهایی رو که توی گه ترین شرایط با خوندن چند خطشون حالم از گهی در میومده یا حداقل بهتر می شده. به خودم می گم چی می خوای تو؟ بغضم شدید تر می شه از رفتار خشنم با خودم! می رم هندزفری گوشیم رو میارم که یه آهنگ گوش بدم حالم بهتر شه. نه. گوش نمی دم. اینجوری بهتر نمی شه. می دونم. گوشیم رو برمیدارم بهت اس ام اس میدم:

- یه کاری ازت بخوام برام انجام میدی؟

+ اوهووووووم.

- بهم زنگ بزن واسم یه شعر بخون.

 

زنگ می زنی و می خونی. قبل از اینکه بخونی هم می دونستم چی می خونی...


+به من نگاه کن...واسه ی یه لحظه...نگات به صد تا...آسمون می ارزه...


می خونی. صدات یهو آرومم می کنه. خیلی آروم. یه قطره اشک سر می خوره روی لپ راستم و از کنار گوشم رد می شه و می ریزه روی بالش. آرومِ آروم می خوابم.


پ.ن. اگه بهت بگم که دیشب قبل از خواب عکست رو توی گوشیم آوردم. زوم کردم روی لبهات. لبهات رو توی عکس بوسیدم. بعد زوم رو بردم عقبتر. گونه هات رو بوسیدم. بعد با نوک انگشتم موهات رو توی عکس نوازش کردم، باورت میشه؟ من باورم نمیشه که دیشب اینکارا رو کردم...




+ تاریخ شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 08:23 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (6)