X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


سه سال و نیمه که با هم هستیم اما من هیچوقت اینجوری نبودم. دارم نگران خودم میشم. از اینکه عاشق کسی باشم خوشم نمیاد. حالا اسمش خودخواهیه یا هر چیز دیگه ای. هر بار یه اتفاقی می افته که می فهمم دوستش دارم تا دو روز عصبی می شم از دست خودم. یه ترسی وجودمو می گیره. همیشه تو این سه سال و نیم، گذاشته ام اون عاشق تر باشه تا من. این روزا باز ترس از عاشقش بودن داره اذیتم می کنه.

دیروز با هم بیرون بودیم. پوست گوشه ی لبم خشکه زده بود. گفت چرا کرم نزدی؟ گفتم زدم. گفت خب بیشتر می زدی. به شوخی هم بهم گفت شلخته. قبلنا همچین مواردی عین خیالمم نبود. فوقش حواسم بیشتر به خشکه های پوستم بود. اما الان که سر کارم و منتظرشم بیاد دنبالم، هر ۲ دقیقه دارم گوشه ی لبم رو توی آینه چک می کنم که خشکه نداشته باشه. این خیلی خیلی برام ترسناکه. ترسناک نیست؟


+ تاریخ یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 02:41 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (3)