X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


یک.

روز پدره. مثل هر سال دلم یه دنیا گرفته. بوی فرند با دوستاش مشغول بازیه امروز و کم پیداس. هنوز با مامان و باباش مشکل داره. زنگ می زنه می پرسه به نظرت به بابام زنگ بزنم تبریک بگم؟ بهش میگم حتماً بزن. می خنده. میگه اس ام اس بدم؟ بهش میگم زنگ بزن. میگم نمی دونی من امروز چقدر دلم می خواست یه لحظه بابام بود تا بهش تبریک بگم. میگه آخه شما مشکل نداشتین. بهش میگم ما هم کم مشکل نداشتیم. زنگ نزنی یه روز پشیمون میشی. بغض انقدر تو صدام تابلوئه که میگه باشه، حتماً زنگ می زنم، به خاطر تو. خیلی حرفا بود که بهش نزدم. اینکه بابا اونقدرها هم خوب نبود. اینکه از وقتی رفته دلم نمی خواد به جز خاطره های خوبش چیزی بگم. اینکه بابا رفته و همه ی اون مشکلاتی که داشتیم و کوچیک هم نبودند گذشته و من نمی خوام حتی یاد آوریشون کنم برای خودم. می خوام فقط تصویر وقتایی که منو بغل می کرد و می بوسید و یادش می موند دلستر لیمویی دوست دارم رو توی ذهنم حک کنم.


دو.

صبحی به مامان یه کلیپ نشون دادم. زد زیر گریه. به شدت توصیه می کنم ببینیدش. آهنگش فوق العاده س.




+ تاریخ پنج‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 05:47 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (5)