X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...
به هم ریخته ام. خیلی ذهنم آشفته س. قصد ندارم این آشفتگی رو به بوی فرند یا هیچکس دیگه ای منتقل کنم. حتی شاید درباره ش با هیچکی حرفم نزدم. شاید فقط با خودم حرف زدم و سعی کردم با چرخیدن توی اینترنت و کتاب خوندن و موسیقی و بافتن دستبند فکرم رو آزادتر کنم. هرچی بیشتر از دیگران کمک می گیرم کمتر کمکم می کنند و بیشتر به گه خوردنم میندازند. دیدم به زندگی یه جورایی عوض شده. عمیقاً به هیچیِ زندگی پی برده م ولی با آرامش سپریش می کنم. مثل اینکه یه چیز بی خاصیت جلوت بذارن که یه مدت حرصت بده و بعد از یه مدت فقط آروم نگاش کنی و بودنشو بپذیری. زندگی هیچی نیست و اگه گاهی هم فکر می کنیم خوبه یا بده، این خوبی و بدی فقط ناشی از حس ماست. وگرنه زندگی همینه که هست. از دست هیچکس گله ای ندارم. آره، یه مدت از همه طلبکار بودم. انگار حق شاد بودنمو از اینو اون طلب داشتم. یادم رفته بود اینا هم بدبختهایی مثل خودم هستند. فعلاً از هیچکس چیزی نمی خوام. حتی از خدا هم چیزی نمی خوام. خدا هم اگه می تونست، قبل از اینکه من بگم خودش یه کاری می کرد...

+ تاریخ دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 03:52 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)