X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


موهام رو دور گردنم ریختم و گرممه. گرما رو با لذت تحمل می کنم و یواشکی توی اتاقم موهامو کنار می زنم و به یادگاری شیطنتمون که روی گردنم جا مونده نگاه می کنم و می خندم. این روزا خیلی دوستت دارم.


+ تاریخ جمعه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 09:03 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (8)


اولین قدم رو برای ازدواج برداشتیم. دیشب با یکی از اقوام اومدن خونمون. مامانش هنوز راضی نشده که بیاد. نتیجه گیری دیشب این بود که مامانش به زودی راضی میشه و اگه نشه هم خودش تنهایی جلو میاد. ته دلم یه ناراحتی ای دارم از نیومدن مامانش. اما نمی تونم خوشحالیمو نادیده بگیرم. با ناباوری به سبد گلی که آورده نگاه می کنم و ته دلم می لرزه. بدجوری عاشقانه ایم این روزها. بدجوری قشنگه این روزها.  انقدر قشنگ که می ترسم یه رویا باشه و یه صدایی بیدارم کنه از خواب. این روزها به همه لبخند می زنم. از هوای بهار لذت می برم. مثل گاو می خورم و چاق نمیشم. چاقاله بادوم و گوجه سبز می خورم و کیف می کنم. من عاشق میوه های بهاری و تابستونی ام. این روزا توی خیابون اگه یه دختر تنها رو دیدین که یه لیوان آب طالبی رو گرفته و با عشق می خوره بدونین کسی نیست جز مداد رنگی! چند روز پیش رفتیم توی یه طلا فروشی و همینجوری خوش خوشکی یه حلقه برداشتم امتحانی دستم کردم. شبش ترس برم داشت که آی دختر جان راستی راستی انگار قضیه جدیه. بعدش نشستم کلی گریه کردم. نه به ذوق و شوقم و نه به گریه م. می ترسم از ازدواج. همه ی اونایی که ازدواج می کنن اولش می ترسن آیا؟؟؟ 

پ.ن. این پست قر و قاطی شد. می دونم. ولی دقیقاً حال و هوای این روزای منو بیان می کنه. شرمنده!


+ تاریخ پنج‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 07:53 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)


تو می دونی تو این روزهای خوش چیه که توی گلوم بغض به این بزرگی رو آورده؟


+ تاریخ جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 05:32 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (6)


فیلم عروسی سلطنتی رو تا آخرش دیدم و چقدر لباس ها و زرق و برق ها و ماشین ها و همه چیزش قشنگ بود. اما فکر این که بیشتر از یه میلیارد آدم گرسنه توی دنیا داریم، توی هر لحظه ی این عروسی می اومد توی سرم...خدا رو شکر که توی هیچکدوم از دو تا گروه نیستم!


+ تاریخ شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 09:48 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (6)


میگه "تو یکی از آرزوهامی. هر جوری شده می خوام به این یه آرزوم برسم. چه تصمیم درستی باشه چه غلط." اشکام سرازیر میشه. گوشی رو که قطع می کنم هق هقم بلند میشه. تا حالا از شدت خوشحالی هق هق نکرده بودم. شاید بیشتر از اونی که فکر می کردم دوست دارم ازدواج کنم. شاید از اینکه آرزوی یه نفر باشم انقدر خوشحالم. شاید تمایلیه که توی ذات دخترونمه. توی اون هق هق شادی به خودم طعنه می زدم که چرا شوهر ندیده بازی درمیاری! این درگیری درونی من شاید تا ابد ادامه داشته باشه. فعلاً که روی دور دوست دختر خوب بودن و عشق و عاشقیم. رو دور دیوونه بازی. رو دور وایسادن جلوی طلا فروشی و نگاه کردن به حلقه ها. رو دور با دقت نگاه کردن عکس های عروسیها. رو دور دقیق شدن روی زندگی زوج های جوون. رو دور تماشای برنامه ی بفرمایید شام با دقت زیاد برای یاد گرفتن نکات خونه داری، کاری که توش تقریباً صفرم.  این روزهای عاشقانه برام عجیبه. یه جوریه. انگار این من نیستم. یه آدم دیگه س که اومدی و داره حال و هوای زندگیمو تغییر میده. منم همش دارم باهاش مبارزه می کنم از درون. اما اونه که برنده س. درست مثل این فیلما که یه شخصیت سخت یهو عاشق و نرم و لطیف میشه. این روزای من لطیفه...


+ تاریخ پنج‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 08:53 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)
<<   1      2      3      4      5      ...      13   >>