X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


توی بغلش هستم. تا جاییکه می تونم سرم رو می چسبونم به سینه ش. تا جاییکه می تونم بوی عطرش رو می بلعم. از ضبط صدای آهنگ میاد. حمید عسکری داره می خونه و اون هم یه جاهایی همراهش توی گوشم زمزمه می کنه: "من تو بهشتم و تو فرشته می..." توی ذهن من اما شاملو داره شعرش رو زمزمه می کنه:

"و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند..."

مست میشم از این زمزمه ها. هوس می کنم همونجا بمیرم...


+ تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 10:40 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)


یک.

بخش زیادی از سرخوشی ام رو طی پیاده روی توی هوای بهاری دوباره به دست آوردم. بهار، خداییش خیلی مَرده!


دو.

هر بار میام زیادی عاشقش بشم یه دعوا می شه و احساسم زیادی زیاد نمیشه. نگرانیم الکی بود!


سه.

امروز عشق بازی دوتا گنجشک رو روی میله ی پشت پنجره از فاصله ی یه متری دیدم. خجالت هم نمی کشیدن. فکر اینم نمی کردن که منِ طفلی بوی فرندم چند کیلومتری ازم دوره و ممکنه یه وقت دلم بخواد!


چهار.

فعلاً همینا دیگه!


+ تاریخ چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 11:07 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (4)


خدایا، می دونستی دو سه روزِ قبل از پریود می تونه کاملاً  گه بزنه توی همه ی انرژی مثبت و حالِ خوبی که اخیراً با زحمتِ زیاد برای زندگیت جمع کرده بودی؟ 


+ تاریخ دوشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 08:18 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)


سه سال و نیمه که با هم هستیم اما من هیچوقت اینجوری نبودم. دارم نگران خودم میشم. از اینکه عاشق کسی باشم خوشم نمیاد. حالا اسمش خودخواهیه یا هر چیز دیگه ای. هر بار یه اتفاقی می افته که می فهمم دوستش دارم تا دو روز عصبی می شم از دست خودم. یه ترسی وجودمو می گیره. همیشه تو این سه سال و نیم، گذاشته ام اون عاشق تر باشه تا من. این روزا باز ترس از عاشقش بودن داره اذیتم می کنه.

دیروز با هم بیرون بودیم. پوست گوشه ی لبم خشکه زده بود. گفت چرا کرم نزدی؟ گفتم زدم. گفت خب بیشتر می زدی. به شوخی هم بهم گفت شلخته. قبلنا همچین مواردی عین خیالمم نبود. فوقش حواسم بیشتر به خشکه های پوستم بود. اما الان که سر کارم و منتظرشم بیاد دنبالم، هر ۲ دقیقه دارم گوشه ی لبم رو توی آینه چک می کنم که خشکه نداشته باشه. این خیلی خیلی برام ترسناکه. ترسناک نیست؟


+ تاریخ یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 02:41 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (3)


چت شده دختر؟ این اشکا چیه دیگه؟ می دونم. می فهمم. همه چیز انقدر خوبه که می ترسی خواب باشه. می ترسی بگذره و دوباره بد بشه اوضاع. اشکاتو پاک کن. بخند. 


+ تاریخ یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 11:00 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)
<<   1      ...      3      4      5      6      7      ...      13   >>