این روزها روی لبم خنده س. اما وقتی تنها می شم اشکم به راهه. برای همه این اتفاق ها. روزهایی که مجبورم توی خونه حبس بشم خیلی سخت می گذرند. خیلی دلگیرند. مخصوصا که بعدش هم اخبار بدی می شنوم. زندگی خوبه این روزها. موندم که چقدر عجیبه این زندگی لامصب. توی یه لحظه می تونه شیرین باشه مثل عسل و دقیقاً توی همون لحظه می تونه مثل زهر مار هم تلخ باشه. می گذره.
برای همه ی اونهایی که این روزها آسمون رو نمی بینند نگرانم این روزا. کاش همه شون به همین زوردی آزاد بشن. فقط همین رو از خدا می خوام.
کسانی که از صبح از خورشید از ابر از نسیم از زندگی محروم شدن...
...
...
...
آره منم برای آزادیشون دعا میکنم...
چشم مهربون قول میدم مواظب قلبم باشم
...
تو هم باید خودت و مواظبت کنی پس...
من که تهنایی نمیتونم
...
منم از حبس شدن بدم میاد!
و خیلی تجربه ش کردم ...
...
سلول بی مرز!...
دیوار خونه که میشه دیوار چین!!!!!
بوس بوس
...
آره میدونم که همه تو بچگی اشتباه کردن
ولی...
پس چرا مهراد من رو نمیبخشه؟