میگه "تو یکی از آرزوهامی. هر جوری شده می خوام به این یه آرزوم برسم. چه تصمیم درستی باشه چه غلط." اشکام سرازیر میشه. گوشی رو که قطع می کنم هق هقم بلند میشه. تا حالا از شدت خوشحالی هق هق نکرده بودم. شاید بیشتر از اونی که فکر می کردم دوست دارم ازدواج کنم. شاید از اینکه آرزوی یه نفر باشم انقدر خوشحالم. شاید تمایلیه که توی ذات دخترونمه. توی اون هق هق شادی به خودم طعنه می زدم که چرا شوهر ندیده بازی درمیاری! این درگیری درونی من شاید تا ابد ادامه داشته باشه. فعلاً که روی دور دوست دختر خوب بودن و عشق و عاشقیم. رو دور دیوونه بازی. رو دور وایسادن جلوی طلا فروشی و نگاه کردن به حلقه ها. رو دور با دقت نگاه کردن عکس های عروسیها. رو دور دقیق شدن روی زندگی زوج های جوون. رو دور تماشای برنامه ی بفرمایید شام با دقت زیاد برای یاد گرفتن نکات خونه داری، کاری که توش تقریباً صفرم. این روزهای عاشقانه برام عجیبه. یه جوریه. انگار این من نیستم. یه آدم دیگه س که اومدی و داره حال و هوای زندگیمو تغییر میده. منم همش دارم باهاش مبارزه می کنم از درون. اما اونه که برنده س. درست مثل این فیلما که یه شخصیت سخت یهو عاشق و نرم و لطیف میشه. این روزای من لطیفه...
عاشق این عاشقونه هاتون شدم . . .
من فردا با عشقم میرم بیرون
واسم دعا کن :*
دخمله : من بازم حسودیم شد به پسته پایین .. ( وای چرا اینقدر حسودم ) چه حسای نازی داری این روزا.. حس این روزای منم همش توی سربازی و فرمانده و مرخصی و پادگان خلاصه میشه..
ولی خوشگلم .. با این حسا نجنگ .. بزار رشد کنه.. به پاکیه دوست داشتن قسم.. قشنگه.. خیلی ناز و ناب و خاصه .. خیلی..