اولین قدم رو برای ازدواج برداشتیم. دیشب با یکی از اقوام اومدن خونمون. مامانش هنوز راضی نشده که بیاد. نتیجه گیری دیشب این بود که مامانش به زودی راضی میشه و اگه نشه هم خودش تنهایی جلو میاد. ته دلم یه ناراحتی ای دارم از نیومدن مامانش. اما نمی تونم خوشحالیمو نادیده بگیرم. با ناباوری به سبد گلی که آورده نگاه می کنم و ته دلم می لرزه. بدجوری عاشقانه ایم این روزها. بدجوری قشنگه این روزها. انقدر قشنگ که می ترسم یه رویا باشه و یه صدایی بیدارم کنه از خواب. این روزها به همه لبخند می زنم. از هوای بهار لذت می برم. مثل گاو می خورم و چاق نمیشم. چاقاله بادوم و گوجه سبز می خورم و کیف می کنم. من عاشق میوه های بهاری و تابستونی ام. این روزا توی خیابون اگه یه دختر تنها رو دیدین که یه لیوان آب طالبی رو گرفته و با عشق می خوره بدونین کسی نیست جز مداد رنگی! چند روز پیش رفتیم توی یه طلا فروشی و همینجوری خوش خوشکی یه حلقه برداشتم امتحانی دستم کردم. شبش ترس برم داشت که آی دختر جان راستی راستی انگار قضیه جدیه. بعدش نشستم کلی گریه کردم. نه به ذوق و شوقم و نه به گریه م. می ترسم از ازدواج. همه ی اونایی که ازدواج می کنن اولش می ترسن آیا؟؟؟
پ.ن. این پست قر و قاطی شد. می دونم. ولی دقیقاً حال و هوای این روزای منو بیان می کنه. شرمنده!
وای.....نمیدونی چقدر تعجب کردم!!!!



فکر نمیکردم دلیل نبودنت این باشه...
؛این؛یعنی عروسی...
میخوای ازدواج کنی؟؟؟؟؟
چه خبر خوبی بود خانمم...
مامانش چرا راضی نیست؟؟/خب مگه مداد رنگی ما چشه؟؟؟؟هان
عزیز دلم یه دنیا تبریک و هوراااااااااااااااااااا
هیچم عروس شدن ترس نداره...خیلی هم خوبه...