X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


این روزها روی لبم خنده س. اما وقتی تنها می شم اشکم به راهه. برای همه این اتفاق ها. روزهایی که مجبورم توی خونه حبس بشم خیلی سخت می گذرند. خیلی دلگیرند. مخصوصا که بعدش هم اخبار بدی می شنوم. زندگی خوبه این روزها. موندم که چقدر عجیبه این زندگی لامصب. توی یه لحظه می تونه شیرین باشه مثل عسل و دقیقاً توی همون لحظه می تونه مثل زهر مار هم تلخ باشه. می گذره.

برای همه ی اونهایی که این روزها آسمون رو نمی بینند نگرانم این روزا. کاش همه شون به همین زوردی آزاد بشن. فقط همین رو از خدا می خوام.

+ تاریخ چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 11:20 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)