X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...


این احساساتِ تند و آنی م داره دیگه نگرانم می کنه. یه لحظه عاشق عاشقشم و توی تنهایی خودم حتی، قربون صدقه ش می رم. یه لحظه هم ازش خوشم نمیاد و توی دلم بهش بد و بیراه می گم. یه چیز دیگه هم که نگرانم می کنه اینه که دارم خودم رو فراموش می کنم. همه ی زندگیم رو با این جنگیده ام که زندگیم و شخصیتم توی یه رابطه معنی بگیره. همیشه از این بدم می اومد که تعریفی که از خودم دارم وابسته به کسی یا رابطه ای باشه. مثلاً دوست ندارم وقتی به خودم فکر می کنم بگم من دوست دختر فلانی ام، فلان حس رو به فلانی دارم...(کلاً فلانی و فلان وقتی تو افکارم در رابطه با خودم بیان، فلان فلان شده حساب می شم!!!!!!....جمله بندی هم که در حد تیم ملی شد!) راستش به همم ریخته. چند وقته منو می گیره به باد انتقاد. خسته ام. وقتی به انتقادهاش هم فکر می کنم می بینم همچین بیراه هم نمی گه معمولاً. اما اعتماد به نفسم رو داره می گیره. می شناسمش. می دونم که نیت بدی نداره. اما منو به هم ریخته. کاش یه راهی پیدا کنم خودم رو از نو پیدا کنم. از نو بشناسم.


+ تاریخ دوشنبه 8 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 11:25 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)