X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...

خوشحالم که داری می آیی خواهر. من هم می توانم  َ جمعِ خانواده َ  داشته باشم...

+ تاریخ پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 03:52 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)
از پشت عینک آفتابی همه چیز هم تیره نیست. این روزها روشنایی قلبت رو دیدم. وقتی چشمام می سوخت و ازشون اشک می اومد و مجبور بودم عینک آفتابی بزنم روشنایی قلبت رو توی صدات دیدم و تلاشی که برای خندوندن من می کردی. روشنایی قلبت رو توی صدای خنده ی خودم و احساس خوبی که بهم منتقل کردی دیدم. دیدن روشنایی قلبت، چشم نمی خواد.

+ تاریخ چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 05:34 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (2)

تویی که برایم نوشتی:

گر از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را...



دعا می کنم هر لحظه، که خودت بیایی و به شکوفه ها و باران سلام کنی.


+ تاریخ دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 01:00 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)

دیشب خواب دیدم نامزدم شده ای و آمده ای خانه ما مهمانی. همه خانواده بودند. حتی بابا هم بود. همه تحویلت می گرفتند. به اتاقم بردمت و بو.سی.د.مت. بوسه های غیر مجازِ الآنمان را خیلی  به بوسه‌ی مجازِ توی خوابم ترجیح می دهم.


+ تاریخ دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:59 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)
از امروز اینجا می نویسم. از همه چیز. از هر چیزی که فکرم رو مشغول کنه. از روزانه هام. از خاطره هام. از دلتنگی هام. از شادی هام. از دغدغه هام. اینجا روزهای رنگارنگ زندگیم رو می نویسم. روزهای روشن و روزهای تیره. روزهایی که رنگ های تند دارند و روزهای کمرنگ. از تنها بودنم. از روابطم.  اینجا قرار نیست دفتر خاطرات من باشه. یه دفتر یادداشته که هر چیزی که دلم بخواد توش می نویسم. همه نوشته های قدیمیم رو دور انداختم. اینجا روزهای جدیدم رو می نویسم به امید اینکه نوشتن کمکی باشه برای پیدا کردن دید بهتری از زندگیم. با نظراتتون خوشحالم می کنین.

 
+ تاریخ یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:55 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (3)
<<   1      ...      9      10      11      12      13