X
تبلیغات
رایتل
اینجا روزهای رنگارنگم رو ثبت می کنم...

یکم آروم گرفتم. اصن من آدم تلقینی ای ام! گرممه فقط. از صبح دارم سعی می کنم که لبخند بزنم. به طرز عجیبی با پارتنر دعوا نمی کنم!!! از اون شب که حرف زدیم. من وقتی حرفامو می زنم تا مدتی خوش اخلاق می شم. همون شب نبود مگه. ببین اصن من اینجا می خوام قول بدم که آدم خوش اخلاقی بشم و بگم و بخندم. اینجا رو هم انگار فقط خودم می خونم. خب به خودم قول میدم. من آدم خوبی ام. حیفم به خدا. نباید بذارم جوونیم هدر بره که!! یکم زده به سرم. خودم می دونم. پارتنر جدیداْ از خود صبح که از خواب پامیشم میاد تو فکرم. خوشم نمیاد انقدر به یکی فکر کنم. اصلاْ خود طرف هم معذب میشه من انقدر بهش فکر کنم-حتی اگه ندونه!- به هر حال دارم سعی می کنم بهش فکر نکنم انقدر. من قوی ام. من قوی ام. من قوی ام. من باید به بقیه هم روحیه بدم. با کی دارم لج می کنم؟ چیزی که از خودم می شناسم این نیست. دلم خودم رو می خواد. هر چقدرم عن بودم مهم نیست. حالم از این زر زروی بی اخلاقی که شده م بهم می خوره. تصمیم دارم از زندگیم بندازمش بیرون. بره به درک. بذاره من خودم بشم. آخ که خودم چقدر دوست داشتنی بودم!!!

+ تاریخ چهارشنبه 6 مهر‌ماه سال 1390ساعت 11:54 ق.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (7)


خب, یکم عزاداری کردم برای روح از دست رفته م. بعدم هیچی دیگه, خاک سردی میاره, سردیشو که آورد رفتم قرصا رو نصف کردم, از تو یخچال شیشه آبو برداشتم همونجوری با شیشه آب خوردم و قرصای نصفه رو دادم پایین. بهشون گفتم هی قرصا, شما لا اقل کارتونو درست انجام بدین. برین تو دلم و بازم خنده بیارین به لبم. قرصا رفتن پایین. الآن تو دلَمَن. دارن ذره ذره حل می شن. خوشحالم که عزاداریمو تموم کردم. باید یه غلطی می کردم خب. نمی شه که همش عزاداری. حتی اگه اون غلطی که کردم شروع قرصای افسردگی باشه. خب اعتراف می کنم که منم اونقدرا انعطاف پذیر نیستم. نتونستم مثل سرما خوردگی باهاش روبرو بشم. عجیب غریب شدم. این قرصا که حل بشن تو دلم, خودم می شم. می شم؟ آره. بسه دیگه شک. می شم.

+ تاریخ سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390ساعت 07:43 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)


خسته شدم از خودِ دیوونه م.


+ تاریخ سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390ساعت 07:30 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)

آهای, شادی, به زندگی من بیا. خرامان و شتابان...

+ تاریخ سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390ساعت 07:27 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (0)

 

یک.

خیلی تلاش کردم روز تولدم دلم نگیره. نشد. مگه آدم روز تولدش میشه که دلش بگیره؟ مگه آدم روز تولدش میشه که دلش نگیره؟


دو.

معلم رانندگی دوستم از من که به عنوان همراهش رفته ام می پرسه کی گواهینامه تو گرفتی؟ میگم خرداد 88. تنم مور مور میشه از بردن اسمش حتی.


سه.

خیلی از دستش ناراحتم. دستم رو می گیره و می بوسه. صورتم رو نمی بینه که چه بی تفاوتم. فراموش کردنش برام سخته. تصمیم گرفتم قلبم رو به روش ببندم. انگار دست خودمه. صورتم رو نمی بینه. دستم رو می بوسه و می بوسه و می بوسه. تا حالا انقدر نبوسیده. دلم هری می ریزه. نه, نمی خوام قلبم رو تمام و کمال بهش بدم. دیگه نمیدم.


+ تاریخ دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 11:55 ب.ظ نویسنده مداد رنگی نظرات (1)
   1      2      3      4      5      ...      13   >>